تبليغاتX
مادرشوهر+خواهرشوهر=باااااااااااااااااامب


مادرشوهر+خواهرشوهر=باااااااااااااااااامب

سلام با عرض معذرت از این همه تا خیر قول میدم از هفته دیگه حداقل هفته ای یه بار براتون مطلب بزارم

این جریانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط به اواخر تابستون که مامانم اینا تصمیم گرفتند از من دور نشوند و به شهرشان بروند و بند و بساط و زندگی را جمع کنند و بیایند و در جوار بنده باشند منم که ۳ ماه تابستان مامانم پیشم بود کلی ذوقزده شدم دیگه همه چیز محیا شده بود و منم داشتم کلی حال میکردم یه شب با مامی و بابایی رفتیم منزل مادر شوهر

از هر طرف صحبت شد تا بحث رسید به همین جا شاید باور کردنش براتون سخت باشه ولی همین که مامی گفت آره ما تصمیم کرفتیم برای همیشه بیایم اینجا و بریم.....و زندگی را بیاریم

قیافه مادر شوهد بنده

خلاصه اون شب کلی خورد تو ذوقش چون میدونست که

مستقر شدن مامی=قطع پای مبارک مادرشوهر

منم کلی حال کردم ولی این خوشحالی به وسیله داداشم که فکر کنم با مادرشوهرم هم دسته خنثی شد و بشکن زدن مادرشوهرم شروع شد چون مامی اینا پشیمون شدن و قرار شد من بازم از مامی دور بشم

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:43 توسط تازه عروس| |

سلام امروز بیشتر از یک ماه از عروسی این جانب میگذره اولش بگم که از دوستانی که برام کامنت و ایمیل میفرستند متشکرم ودلیل این که زود به زود نمیام در سفرم ولی بازم به عشق نظراتتون و احساس خوبی که بعد از خوندن هر کدوم بهم دست میده میام

امروز میخوام درباره گوسفندی که زیر پای ما قربانی شد بگم فردای عروسی قوم ندید بدید گوشت ریختن و گوسفند از همه جا بیخبر را تکه تکه کنند پدرشوهر این جانب فرمودند:خانم این گوسفنده رو این ور و اون ور ندیا یه مقدار بده به دوتا پسرام و دخترم ویه مقدار هم برای خودمان

چشمتان روز بد نبیند امان از دست خانواده شوهر ناجور از ان گوسفند به ان بزرگی یک ابسیلن هم سهم ما نبود

یک روز به شوهر جان گفتم آخه گوسفند به آن بزرگی آخه چی شد

گفت از مامان میپرسم

فکر میکنیدکه مادرشوهرم در جواب چی گفت

فرمودند:همه رو دادم این ور اون ور

طبق تحقیقات من به برادر شوهرم هم چیزی نرسید فقط این را میدانم که مادرشوهرم داره یه چیزی رو از پدرشوهرم قایم میکنه احتمالا تا حالا تو شکم خواهر شورم حضم شده

هههههههههی بسوزه مادر شوهر حسود وخسیس که دلش واسه پسرش هم نمیسوزه ولی یه حالی ازش بگیرم حض کنه بزارید برگردم باهاش کار دارم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:13 توسط تازه عروس| |

سلااااااااااااااااااااام بالاخره عروسیم برگزار شد جای همه خالی بود اونقدر خوشگل شده بودم که خودمم باورم نمیشد از همه چیزم از اون لباس عروس تا دسته گلم و ماشین و........ راضی بودم

اونقدر بهمون خوش گذشت که جشن تا ساعت ۲ شب طول کشید

بقیه وقایع اون روز رو بعدا سر فرصت مینویسم

همه کارها رو دوش آبجی جونم بود الهی قربونش برم که برام کم نذاشت از سبدهای حنا بندان بگیر تا ....

از همه مهم تر حنا بود که تمام زحماتش رو خودش متحمل شده بود از درست کردن تا تزییناتش اون شب موقع حنا بندان خواهرشوهرم به آبجیم گفت برو حنا رو بیار بده به من خواهر بنده هم ایشونو پیچوندن و فرمودن حنا تو یخچال بالاست شما فعلا سبد میوه رو که سنگین تره بردارید تا من برم و اون رو بیارم بعدشم هر چی خواهرشوهرم جیلیز ویلیز کرد بهش نداد منم کلی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:5 توسط تازه عروس| |

سلام میدونم دیر اومدم از همه معذرت میخوام آخه دارم مقدمات عروسی رو فراهم میکنم

یه روزمادر شوهر عزیزم به منزل ما آمده بود و داشت برای مادرم سخنرانی می نمود :

میدونی چیه خواهر من هرگز عادت ندارم تو کارای بچه هام دخالت کنم

من:

مادرشوهرم:هرگز نه میپرسم کجا بودید نه میپرسم کی میرید نه میپرسم کی می آیید به من چه ربطی دارد؟

من همچنان:

مادرشوهرم :ممکنه عروس هام ناراحت بشن چرا مادرشوهر اینقدر سوال میکند

من:

مادرشوهرم:من همیشه فقط سرم به کار خودمه همین

من:

مادرشوهرم:گاهی وقتا پسر بزرگم میاد بالا و به من میگوید که مامان چرا چند روزه پایین نمییای نکنه با ما قهری

من:

مادرشوهرم:من اصلا نه پامو از خونه بیرون میزارم نه اهل بیرون رفتنم

من:

خلاصه مادرشوهرم اون روز واسه مامانم حرفایی زد که چند بار نزدیک بود خود منم بر منکرش لعنت بفرستم


پی نوشت:

مادر شوهر من دم به دقیقه کلش تو خونه ماست و داره فوضولی میکنه

جاری جونم از دست این جانور نادر به ستوه امده و نزدیک ۳ هفته هستش که در خانه مادرش به سر میبره

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:21 توسط تازه عروس| |

سلام با تشکر از تمامی دوستانی که من رو با نظراتشون خوشحال کردند از این به بعد سعی میکنم که ماجراهای با حال تری رو براتون تعریف کنم

یه روز من به دلیل سرما خوردگی میخواستم به دکتر بروم که دیدم مادرشوهرم هم می خواد بیاد فشارش رو کنترل کنه در مطب دکتر هر دو با هم به داخل اتاق رفتیم دکتر اول فشارش را گرفت ۹ بود و بعد به من دارو داد در راه منزل مادرشوهرم کلی درباره این که نباید با بیماری های کوچک شوهرم را ناراحت کنم و هر چیزی را به او بگویم با من صحبت کرد.

چشمتان روز بد نبیند وقتی جلوی درب پیاده شد و به داخل خانه رفت من هم به خانه خودم رفتم تا لباسم را عوض کنم و به خانه آنها بروم مادرشوهر اینجانب وقتی جاری جان پرسید که فشارت چند بود از نبود من سو استفاده کرده و رقم ۸ را ابراز نموده بود من اول  ولی بعد با خودم گفتم حتما اشتباه کرده 

ولی ماجرا به همین جا ختم نشد چون من با همین گوش های خودم شنیدم که وقتی دایی شوهرم زنگ زد تا حال خواهش را بپرسد همان کسی که در تمام طول راه داشت برای من ساده لوح از ناراحت نکردن دیگران صحبت میکرد با تمام وقاحت گفت:نه داداش هیچی نبود فقط فشارم پایین بود و در جواب برادرش که پرسید چند بود با وقاحت چندین برابر گفت:۶

من:

ونیم ساعت پس از این قضیه با رویی ۲چندان به من گفت:....جان اگه بابا ازت چیزی پرسید بگو دکتر گفت حال مامان اصلا خوب نیست

ومن باز هم 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 2:24 توسط تازه عروس| |

یه روز با شوهر جون برای ناهار رفته بودیم خونه پدر و مادرش بعد از ناهار پدرشوهرم و مادرشوهرم رفتن تو اتاقشون که استراحت کنند از اونجایی که درب اتاق خواب آنها رو به حال باز میشود و به دلیل خوش خلق بودن پدرشوهر کسی جرات نمی کند به آن قسمت خانه برود همیشه در را باز می گزارند من از همه جا بی خبر پس از اتمام شست و شوی ظرف ها به داخل حال رفتم و در کنار شوهرم نشستم و  شوهر جان برای تشکر با من  من که صورتم به طرف اتاق خواب بود ناگهان متوجه مادرشوهرم شدم که داشت به ما نگاه میکرد و خودم را عقب کشیدم شوهر از همه جا بیخبر من یکه خورد و با دیدن مادرش بیچاره مادرشوهرم برای اینکه وانمود کند ما را ندیده ناگهان به طرف پنجره برگشت و دوباره به داخل اتاقش برگشت و شوهر بی حیای من دوباره گفتم آدم نمیشی این دفعه بابات باید مارو ببینه و کوتاه اومد  
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:14 توسط تازه عروس| |

http://iranalive.org

http://iranalive.org

http://iranalive.org

http://iranalive.org

http://iranalive.org

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:28 توسط تازه عروس| |

من و شوهرجون ۲ ساله عقد کردیم یه بار مادرشوهرم وخواهرشوهرم پس از مدت ها فیلشون یاد هندوستان کرده بود و اومده بودن به خانه من آخه من به دلایلی تنها زندگی میکنم یعنی پدر و مادرم در شهر دیگری ساکن اند.من اولش ولی بعد از یه مدت فهمیدم که چرا اومدن پیشم چون یه مدتی بود که روابطشون با جاری جون   ابتدا صحبت از خرج های اضافه شد و سپس کار به ول خرجی جاری جون کشیده شد.

خواهرشوهر: آره من اصلا مثل ....نیستم من هرگز بیشتر از ۱ کفش در سال نمیگیرم ولی اون (جاری این جانب) ۱کفش واسه عروسی ۱کفش واسه عزا یه کفش واسه بازار و.........

منم که دیدم اوضاع خیطه الانه که پته منم رو آب بریزه            

خواهرشوهر:طلا هایی که واسه بچه ش می خره دیدی؟اصلا فکر نمیکنه که بچه منم دل داره ناراحت میشه البته میدونی که من چقدر از طلا بدم میاد اصلا ارزش که نداره هیچ ارزش پول رو کلی پایینم میاره منم می تونستم مثل اون خرج کنم ولی پس انداز کردم و الان واسه خودم صاحب خونه هستم اصلا   می دونی چیه این دختره از همون اولشم زرنگ بازی در آورد با داداشم که نامزد بود داداشم رفت واسش کامپیوتر خرید داداشم چی کاره بود اون اگه کامپیوتر میخواست باباش براش می خرید.

مادر شوهرم هم بی نصیب نبود:آره سالی ۱۰ مدل لباس می خره می پوشه اصلا انگاری پول علف خرسه دم به ساعتم داره لوازم خونه عوض می کنه واسه پاتختی همه فک و فامیل خودش می ره  پولای آنچنانی میده میگه مامان نمیشه نرفت واسه اوناییم که واسش نرفتن میره میگه نمیشه نرفت اون وقت نوبت فامیلای شوهرش که میرسه ناراحت میشه که اصلا چرا خاله شوهرم واسه پاتختی دخترش به من گفت

منم طبق توصیه مادرم از اول تا آخر برای پیشگیری از مرض مهلک توطعه                 

خواهرشوهر:تازه چند روز پیش به دختر خالش داشت می گفت که بچه های خواهرشوهرم خیلی بی انظباطن و اصلا مادرشون به اونا رسیدگی نمی کنه کتاب دفتراشون خیلی داغونه همیشه یک دست لباس بیشتر ندارن که بپوشن و من که فعلا حرف نمیزنم فقط حرف می خورم ولی دخترم گفته مامان خیلی ناراحت نشو من تمام این حرفارو وقتی دخترداییم بزرگ تر شد به زندایی برمیگردونم و........

من:

خلاصه مادر دختر اون روز فقط گوش مفت میخواستن از ساعت۸-۱۱ صبح به در خیلی چیزا گفتن که دیوار بشنوه ولی من با همه معایبم این حسن رو دارم که هرگز نه پشت سر کسی میگم و نه اخبار را توسعه  نمیدهم 

اونا که رفتن ۲تا قرص سر درد خوردم و خوابیدم.


زیر نویس:

۱.جاری این جانب ۸۰درصد کفش و لباساش از مادرش به دستش میرسه.

۲.خواهرشوهرمن ۳هفته بعد از این قضیه واسه بچه هاش طلا می خره.

۳.جاری این جانب در حال حاضر در واحد دوم منزل پدرشوهر ساکن اند

۴.قضیه کامپیوتر یه جورایی به منم ربط داره این جوری که چون تمام هزینه تحصیل من رو پدرم تقبل کرده نامزد بنده قول یه لب تاب به من داده

۵.خواهرشوهرم اصولا از هفت روز هفته ۸ روزش رو خونه نیست و دائما با مادر مهربانشون             درباره عروس هاشون به مناظره انتخاباتی مشغولند.

۶.درضمن مادر و دختر جزء کسانی هستند که هر حرفی در دهانشان بیاید تو روی آدم می گویند و من نمی دانم که چه طوری از جاری من حرف خوردن؟

۷.در ول خرجی هیچ کسی به پای خواهرشوهرم نمیرسد .

۸.و در حسودی هم دست همه را از پشت بسته اند.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:56 توسط تازه عروس| |

 

اشخاصی که من در این وب معرف حضور مینمایم:

۱.که نقش اوله مادرشوهرم:آنتن خبری محل رو خونه ایشونه حالا شما دیگه حسابشو بکنید

۲.خواهرشوهرم: که کم از مادرشوهرمم نیست

۳.بچه های خواهرشوهرم :که ترکیبی نادر از مادر و مادربزرگ اند.

۴.جاری: بهتر از جانم که اونم تقریبا با من هم درده

۵.پدرشوهر:که هر آن با آب و هوا تغییر میکند

۶.برادرشوهر:که هر دقیقه یک مدل است

۷.شوهرم که فقط من و مامانش و خواهرش و پدرش و برادرش و خواهرزاده هاش و خواهرم و مادرم و پدرم و برادرم براش مهمه همین

۸.خودم که خیلی گناه دارم  

 من وهمسرم ۲ ساله که عقدیم.

 اینا از اول اونقدر تو بعضی از مسائل دخیل شدند که کم کم به عرضتون می رسونم پس تا بعد 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:36 توسط تازه عروس| |


Design By : Night Skin

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس